دوست دارم گاهی شاعر نباشم

دوست دارم گاهی شاعر نباشم

تنهایی را
در کنار کسانی که تنهایی را دوست دارند
بسیار دوست دارم
کافه تراس همان گوشه ای ست
که در آن با کسانی که می شناسم و نمی شناسم
و دوستشان دارم
تنها هستم

طرح برپایی کافه تراس را
نخستین بار با ون گوگ در میان گذاشتم
به او قول دادم
که چراغ آن را همیشه روشن نگه دارم
دور میزها
به تعداد دلشدگان صندلی بچینم
و دیوارها را
بپوشانم
با شعر

لبخند زد و
با قلم مویی که در دست داشت
خورشیدی بر پیشانی ام نقاشی کرد…

+ + +

زمانی بیشتر بازیهای لیگ فوتبال در ورزشگاه امجدیه برگزار میشد. من هم گاهی با دوستان برای تماشای مسابقۀ تیم های استقلال و یا آرارات به استادیوم می رفتم.
روزی آرارات در دقیقۀ شصتم بازی دومین گل را به تیم حریف زد. سرپرست آن تیم که به گل تیم آرارات معترض بود، ناگهان مثل یک غول زخمی خود را به کنار زمین رساند و فریاد زد:- “آقا، اینا داور رو چیزخور کردن. به خدا، داور رو چیزخور کردن”.
در میان هیاهوی جمعیت یک نفر از جایش بلند شد و با صدایی بلندتر از صدای سرپرست تیم فریاد زد:- “مرد حسابی! ما چیز اضافی نداریم که به خورد ِ داور بدیم. ما چیزامونو نگه می داریم که اگه تیممون برنده میشه، از خوشی بخوریم، اگه هم میبازه، از غصه بخوریم”.

من این روزها با آن که چیزی نخورده ام، اما از خوشی ها و ناخوشی های زندگی، بسیار شبیه آدم هایی هستم که چیزخور شده اند.

دوست دارم جایی بروم
دوستانم را ملاقات کنم
اما هر بار بهانه ای برای نرفتن و
ماندن در خانه پیدا می کنم
دوست دارم به خیلی ها بگویم
دوستت دارم
اما به چشم هاشان که نگاه می کنم
ناخواسته سکوت می کنم
دوست دارم ساعت ها با خدا سکوت کنم
اما مدام در گوشش پچپچ می کنم و
با گلایه هایم
حوصله اش را سر می برم
خسته اش می کنم

دلم برای تماشای یک بازی فوتبال
که داورش را چیزخور کرده باشند
لک زده است…

+ + +

امروز، کتابی را که شامل اشعار ده ها شاعر نامی و بی نام جهان است ورق میزدم. به شعر کوتاهی که آن را کودکی گمنام در اردوگاه مرگِ نازی ها نوشته است رسیدم و پس از خواندن، بی درنگ ترجمه اش کردم:
“من از فردا غمگین خواهم بود،
از فردا.
امروز، نه.
من امروز شاد خواهم بود،
و هر روز
-هر قدر هم به تلخی بگذرد-
خواهم گفت:
من از فردا غمگین خواهم بود،
امروز، نه”.

این شعر
شبیه چهارراهی در خواب های من است
که وقتی به آن می رسم
بی توجه به سبز یا قرمز بودن چراغ
بی اختیار می ایستم و
با صدای بوق ماشین ها
پیاده می شوم
از خواب

+ + +

پست شده در: ۱ تیر , ۱۳۹۲

نوشتن نظر