باران بگیرد می رویم

باران بگیرد می رویم

در یک صبح زمستانی به خانه ام آمد
با هفت شاخه گل نرگس و
تکه ای آسمان
دیگر چیزی از این دیدار به یاد ندارم
مثل خوابی که پس از بیداری
چیزی از آن به یاد نداری
چشم هایت خیس است
اما
مسحور آن خواب
بی اختیار لبخند می زنی
کاغذ و مداد را بر می داری و
آن چه را که به یاد نداری
می نویسی…
+ + +

از کنار کودکان گذشت
و با هیچ کدام
هم بازی نشد
از کنار چشمه ها گذشت
و در هیچ کدام
آب تنی نکرد
از کنار دختران گذشت
و به هیچ کدام
دل نبست
نمُرد
از کنار معابد گذشت
و در هیچ کدام
به دعا ننشست

او
هزار بار
از کنار چوبۀ دار گذشت
و من
هزار بار
از رنگین کمان
آویزان شدم

+ + +

۱
آدم ها شبیه واژه ها بودند
خیابان
شبیه برگۀ امتحان

سهراب را دیدم
“که از هجوم حقیقت
به خاک افتاده بود”

۲
در دفتر شعر برشت
“بر مزار دوستدار صلح
خیل سربازان پا می کوبند”

مداد را بر می دارم و
می نویسم
برویم
این بار
نمی نویسیم
نوشته می شویم…

+ + +

پست شده در: ۱ تیر , ۱۳۹۲

نوشتن نظر